| |
| فصل از تن و جان نبودهای تو |
پنهان زعیان نبودهای تو |
| از آنچه بدیده دیده بودم |
وز آنچه گذشت برشنودم |
| هرگام زگام دیگرم رفت |
هر جمله که بر زبان گشودم |
| بر ساحت ذهن آنچه بگذشت |
بودی تو و لیک من نبودم |
| هر لحظه درون جسم و جانش |
این است شریف بر زبانش |
| فصل از تن و جان نبودهای تو |
پنهان زعیان نبودهای تو |
 |
| یک وجب از عمق بر ما شد عیان |
لیک باقی ار نظر مانده نهان |
| این تکاپو بهر کسب یک وجب |
چون دهد پاسخ بدین صدها عجب |
| این عجب ها جمله بر فضل خداست |
او که هر جنبنده نزدش آشناست |
| نیل برمعبود در اوج است و دور |
گرچه نزدیک است و در صحن حضور |
| چون روی بر اوج با بال نحیف |
خوش نگر بر حاصل عمرت شریف |
 |
| به چمن بنگر و بر سرو روان |
چشم بگشا که جهان گشته جوان |
| بلبل از شوق بهار آمد و گل |
غنچه بشکفت زشوق بلبل |
گشته آفاق همه مشک فشان |
این پیام آمده از جسم به جان |
| مست از باده ابر است زمین |
سر برآورده زهر سو نسرین |
| زنبق و سوسن و یاس و سنبل |
دامن دشت چه رنگین از گل |
گشته آفاق همه مشک فشان |
شاد و سرزنده شریف از بستان |
 |
| صحبت از معلول آسان است و از علت بگو |
در ره علت همه اندر خم یک کوچهایم |
| عاقلان معلول بینند لیک ره در علتاند |
وندرین ره نور آید ورنه در بن بستهایم |
 |
| لطفی ز راه لطف شد امروز از آسمان |
بدریده پرده راز و عیان نموده نهان |
| بر دیده سهل شد؛ توان دید و نگاه |
آری شنود به هر صوت گشته پر توان |
| شد سهل هر قدمی در رهی که میپویم |
آسان رود به کلام من این گشاده زبان |
| لطفی ز راه لطف شد امروز از آسمان |
بدریده پرده راز و عیان نموده نهان |
 |
| نیل بر خلوت؛ برون از خود شدن |
از میان جامه تن رد شدن |
| رخصت دیدار خود را یافتن |
نامه اعمال را در یافتن |
| در افق تا بیکران جسم و جان |
تاختن بر جای جای هر زمان |
 |
| اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را |
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را |
«حافظ» |
 |
| اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را |
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را |
| هرآن کس چیز میبخشد از آن خویش میبخشد |
نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را |
«صائب» |
 |
| اگرآن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را |
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را |
| هر آن کس چیز میبخشد مثال مرد میبخشد |
نه چون صائب که میبخشد سر و دست و تن و پا را |
| سر و دست و تن و پا را به خاک گور میبخشند |
نه بر آن ترک شیرازی که عاشق کرده گلها را |
«شهریار» |
 |
| اگر همره شود همفکر و دست آرد دل ما را |
زجان و دل به دو بخشم وجود پرتمنا را |
| هر آنگه چیز میبخشم زجان و دل اگر بخشم |
نمیبخشم به خال ترک شیرازی که دست آرد دل ما را |
«شریف لطفی» |